آگوست 2017 - نکات قرآن




۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


استان کرمانشاه به عنوان میعادگاهی برای شهدای هشت سال دفاع مقدس اکنون بعد از گذشت چندین سال از جنگ میزبان ۳۴ شهید تازه تفحص شده است.


تشییع شهید در کرمانشاه


 امروز شهر کرمانشاه با عطر و بوی ۳۴ شهید گلگون کفن هشت سال جنگ تحمیلی معطر شد و چشمهای اشک‌آلود افراد و اقشار مختلف حتی جوانانی که جنگ را لمس نکرده‌اند در مسیر تشییع به وفور مشاهده می‌شد و با این وجود با ورود شهدای گمنام و جانفشانی شهدای مدافع حرم استان مقوله ایثارگری و دفاع مقدس دیگر برای جوانان نامأنوس و ناملموس نیست.


این استان که زمانی میعادگاه عاشقانی بوده که در هشت سال دفاع مقدس نردبانی را برای رسیدن به آسمان برای خود ساخته بودند امروز نیز میزبان ۳۴ شهید تازه تفحص شده بود و بوی عطر شوق و زیارت به مشام هر کس رسیده بود با اشکهایی بی‌امان در مراسم تشییع حاضر شده بود.


تشییع پیکر شهدا یاد‌آور حماسه‌سازان و ایثارگرانی است که آسایش و اقتدار امروز جامعه اسلامی ما مدیون از جان گذشتگی آنها است و سخن گفتن دمادم از ایثارگری آنها و پیشکسوتانی که دنیای خود را با بهشت برین الهی معامله کرده‌اند و غرق دلبستگی‌های مادی و رنگ و لعاب‌دار دنیوی نشدند نه تنها کاری خستگی ‌آور نیست بلکه مباهات و افتخار‌آمیز است.


استان کرمانشاه ۹۸۰۰ شهید، ۱۹ هزار جانباز و ۱۷۵۰ آزاده تقدیم انقلاب کرده و دارای ۱۵۵۰ بانوی جانباز و ۸۵۰ زن شهیده و ۷۵۰ شهید زیر ۱۵ سال است و همه اینها گواهی بر ارادت و اعتقاد عمیق مردم این استان به شهید و شهادت است که به طور قطع از دیرباز تاکنون آن را مدیون امام حسین(ع) و قرار گرفتن در مسیر زوار کربلای معلی هستند.


در این استان خانواده‌های بسیاری وجود دارند که چندین نفر از اعضای خانواده خود را در دوران دفاع مقدس از دست داده‌اند اما هنوز هم با اشتیاق از ولایت‌پذیری و شهادت و راه شهدا دم می‌زنند و گویی شهادت به گونه‌ای با خلق وخوی مردم این دیار عجین شده است و در این برحه از زمان نیز دین خود را برای مقابله با ظلم در جبهه‌های مقابله با گروه‌های تکفیری ادا می‌کنند.


در دیار شهیدپرور استان کرمانشاه پدران و مادران سالخورده‌ای وجود دارند که فرزند یا فرزندان خود را با دستان خود راهی جبهه‌های حق علیه باطل کردند و امروز همچنان در انتظار پیکر یا دیدار فرزند شب و روز را سپری می‌کنند و گاهی نیز عمر کفاف نمی‌دهد و خداوند دیدار آسمانی را برای آنها رقم می‌زند.


جای جای خاک استان کرمانشاه زمانی مقصد موشک و خمپاره‌های دشمن بوده به طوری که تعاریف و خاطره‌های نه‌چندان خوشایند حاضران آن دوران گواهی بر این موضوع است و برخلاف برخی از استانها که محل خمپاره را با نمادی مشخص کرده‌اند شاید این موضوع در استان کرمانشاه چندان قابل توجه نباشد زیرا کمتر نقطه‌ای از استان مورد حمله قرار نگرفته است.


اکنون بعد از گذشت چندین سال از دفاع مقدس و از خودگذشتگی اقشار مختلف مردم استان اعم از مرد و زن هنوز هم برخی با مشکلات بعد از آن دست و پنجه نرم می‌کنند و روزگار را به سختی می‌گذرانند و با این وجود انگیزه مقاومت در برابر دشمنان اسلام و حرکت در مسیر دستورات ولایت فقیه در آنان دوچندان شده است.


هرچند مردم استان کرمانشاه شهادت عزیزان خود را نظاره بوده‌اند اما فاجعه‌هایی در آن دوران رخ داده که هنوز هم از خاطر هیچ کرمانشاهی نمی‌رود و بمباران شیمیایی زرده، دیره، نودشه و بیمارستان سومار از جمله این اتفاقات نامیمون است که غصه فاجعه باری را برای مردم این منطقه رقم زده که همچنان و پس از گذشت چندین سال از آن دوران عواقبش پیدا است.  


در جریان هشت سال دفاع مقدس، کرمانشاه ۹۸۰۰ شهید تقدیم انقلاب اسلامی کرده و پنج بار از سوی رژیم بعث عراق مورد حملات شیمیایی قرار گرفته که برجای ماندن ۳۵۰۰ مصدوم شیمیایی یادگار حملات نامیمون رژیم ستمکار بعثی بوده است اما روستایی همچون زرده با این شرایط هنوز برای بسیاری از ایرانیان شناخته شده نیست.


در جنگ هشت ساله عراق علیه ایران همه مردم و تمام استانهای کشور به مقابله علیه ارتش متجاوز عراق برخاستند اما در این میان استانهای همجوار عراق به‌ویژه استانهایی همچون کرمانشاه که صحنه اصلی تهاجم و نبرد بودند نقش بارزتری را ایفا کردند و استان کرمانشاه یکی از چنداستان صحنه نبرد بود که به دلیل قرار گرفتن در موقعیت جغرافیایی راه بغداد – تهران اهمیت نظامی فوق‌العاده‌ای داشت.


در دوران دفاع مقدس صدای توپ و خمپاره به آهنگی غیرقابل اجتناب برای مردم استان کرمانشاه تبدیل شده بود که تنها راه ممکن را مقابله، احقاق حقوق خود و حضور داوطلبانه در جبهه‌های حق علیه باطل یافتند و جان خود را در در طبق اخلاص گذاشتند و بی‌مهابا پیش رفتند.


استان کرمانشاه در دوران دفاع مقدس ۹۸۰۰ شهید را تقدیم انقلاب کرد و فرزندان بسیاری از استانهای دیگر نیز خاک استان را به خون پاک خود آغشته کرده‌اند اما هرچند جنگ برای استانهای دیگر به پایان رسیده اما تبعات آن بعد از سالها در استان کرماناشه وجود دارد و انفجارهای گاه و بی‌گاه در میادین مین و شهادت جانبازان و روستاهایی که بیشتر ساکنان آن دارای جراحت شیمیایی هستند گواهی بر این موضوع است.


آغاز و خاتمه جنگ تحمیلی در استان کرمانشاه، حماسه پاوه در مرداد ۵۸، حماسه گیلانغرب، جنایت هولناک پارک شیرین، ۱۱۵۰ بار اصابت بمب و موشک براساس برخی گفته‌ها، آزادسازی اسرای ایرانی در مرز خسروی و چندین مورد حادثه دیگر دفاع مقدس را در قلب مردم استان کرمانشاه نهادینه کرده است.


استان کرمانشاه هر چند تا دیرزمانی به قربانگاهی برای پاکترین فرزندان این دیار بدل شد اما ایمان و قدرت روح والای آنان، این خاک را به مکانی مقدس تبدیل کرد که تا امروز سایه حضورشان در آن جا موج می‌زند و خاک، عطر خود را از وجود آنان وام دارد و اکنون میزبان ۳۴ شهید تازه تفحص شده است.


گفته می‌شود مهمان هرچقدر گرامی‌تر باشد استقبال نیز باشکوه‌تر می‌شود و و مردم استان کرمانشاه که می‌توان به یکایک آنها لقب ایثارگر نهاد بدون توجه به قید و بند دنیا و آخرین مد و تجهیزات با همان صفا و سادگی و صمیمیت دلشان را فرش راه کردند و منتظر قدوم مبارک مهمان ماندند.


سرهنگ مرادعلی محمدی در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم در کرمانشاه اظهار داشت: همزمان با روز عرفه در روز پنج شنبه ۹ شهریورماه پیکر مطهر ۳۴ شهید گمنام دوران دفاع مقدس در کرمانشاه تشییع می‌شود.


مدیرکل حفظ آثار و نشر ارشهای دفاع مقدس استان کرمانشاه با اشاره به اینکه مراسم تشییع امروز از ساعت ۹:۳۰ صبح با حضور مردم شریف و ولایت‌مدار شهر کرمانشاه از میدان آیت‌الله کاشانی تا میدان آزادی شهر کرمانشاه برگزار شد گفت: پیکر پاک این شهدای والامقام توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در مناطق عملیاتی سومار(عملیات مسلم‌بن‌عقیل و کربلای ۶)، میمک و نفت شهر تفحص شده‌اند.


رپیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه در گفت‌و‌گو با تسنیم گفت: برخی از این شهدای گرانقدر دارای پلاک و برخی نیز گمنام هستند و فضاسازی مناسبی برای مسیر تشییع این شهدا در کرمانشاه انجام شد.


امروز کوچه‌ها را با نام شهدا انتخاب می‌کنند که یادمان باشد امنیت و آرامش خود را مدیون این افراد هستیم و زمانی از راه نرسد که به این نامگذاری بسنده کرده و غافل از خون شهدا و خاک سرزمین مسیر را گم کنیم.


تشییع شهید در کرمانشاه


تشییع شهید در کرمانشاهتشییع شهید در کرمانشاه


انتهای پیام /

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


پیکر مطهر شهید مدافع حرم محسن حججی که چندی پیش توسط گروه تروریستی داعش به اسارت گرفته شده و به شهادت رسیده بود، پس از توافق میان حزب الله لبنان و این گروه تروریستی و علیرغم کارشکنی‌های متعدد داعش برای تحویل پیکر مطهر این شهید سرانجام امروز پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶ تحویل نیروهای حزب الله لبنان شد.



پیکر مطهر این شهید پس از تحویل گرفتن توسط حزب الله لبنان به معراج الشهدای تدمر سوریه انتقال یافت تا پس از آن به دمشق انتقال یافته و سرانجام راهی ایران شود.


برپایه این گزارش شهید محسن حججی یکی از نیروهای لشکر زرهی ۸ نجف اشرف و از نیروهای فعال موسسه شهید احمد کاظمی بود. او اهل اصفهان و ۲۵ ساله بود که در منطقه مرزی عراق و سوریه طی یورش داعش، اسیر و دو روز بعد از اسارت همچون سالار شهید اباعبدالله الحسین علیه السلام به درجه رفیع شهادت نائل شد. از این شهید بزرگوار یک فرزند دو ساله به یادگار مانده است.

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی

هوالمحبوب

سلام علیکم

به مناسبت روز عرفه تصویری خدمت شما تقدیم می کنیم که مزین است به فرازی از دعای عرفه که در این فراز می خوانیم:

اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِنایَ فی نَفْسی وَالْیَقینَ فی قَلْبی وَالاِْخْلاصَ فی عَمَلی وَالنُّورَ فی بَصَری وَالْبَصیرَهَ فی دینی وَمَتِّعْنی بِجَوارِحی وَاجْعَلْ سَمْعی وَبَصَری اَلْوارِثَیْنِ مِنّی وَانْصُرْنی عَلی مَنْ ظَلَمَنی وَاَرِنی فیهِ ثاری وَمَاءرِبی وَاَقِرَّ بِذلِکَ عَیْنی اَللَّهُمَّ اکْشِفْ کُرْبَتی وَاسْتُرْ عَوْرَتی وَاْغْفِرْ لی خَطیَّئَتی وَاخْسَاءْ شَیْطانی وَفُکَّ رِهانی،

خدایا قرار ده، بی نیازی را در ذاتم، و یقین را در دلم، و اخلاص را در عملم، و نور را در دیده ام، و بصیرت را در دینم و مرا به اعضایم بهره مند کن، و گوش و چشمم را دو وارث من گردان، و مرا بر آن که به من ستم روا داشته پیروز فرما، و در رابطه با او انتقام و هدفم را نشانم ده، و چشمم را بدین سبب روشن گردان.خدایا گرفتاری ام را برطرف کن، و زشتی ام را بپوشان، و خطایم را بیامرز و شیطانم را بران و دینم را ادا کن،

برای دریافت تصویر، یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بفرستید.

دعای عرفه

دعای عرفه

برای مشاهده تصویر در ابعاد اصلی ، روی تصویر بالا و یا اینجا کلیک کنید.

لینک کمکی – پیکوفایل

برای مشاهده تصویر در ابعاد بسیار بزرگ، اینجا کلیک کنید.

لینک کمکی – پیکوفایل

برای دریافت فایل لایه باز (psd) تصویر اینجا کلیک کنید.


لینک کمکی – پیکوفایل

هر گونه استفاده از تصاویر (در قالب بنر ، پوستر و یا امور تجاری) که موجب نشر فرهنگ اسلامی می شود موجب خوشحالی و رضایت ماست.

عناصر استفاده شده در طرح ها یا توسط نکات قرآن طراحی شده یا از سایت ها و از طریق جستجوی اینترنتی به دست می آیند، منبع اصلی تصاویر در صورت مشخص بودن ، در توضیحات طرح ذکر خواهد شد ، در غیر اینصورت مسؤولیت رعایت حقوق کپی رایت بر عهده استفاده کننده خواهد بود.
یا علی مدد

برای دانلود رایگان کلیه فایل های لایه باز ( Psd ) سایت نکات قرآن ( به جز تصاویر ارسالی کاربران ) بر اساس تاریخ انتشار مطلب و نام فایل لایه باز از لینک زیر استفاده کنید :

دانلود رایگان فایل های لایه باز مطالب ، بر اساس تاریخ انتشار مطلب و نام فایل لایه باز

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


نکات قرآن – نایب رئیس فراکسیون ایثارگران مجلس از برگزاری دومین نشست نمایندگان مجلس با وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح در روز یکشنبه خبر داد.


به گزارش خبرنگار پارلمانی نکات قرآن، حجت الاسلام سید جواد حسینی کیا نماینده سنقر و کلیایی با اشاره به قول مساعد وزیر دفاع برای نهایی شدن موضوع کسر خدمت و معافیت فرزندان ایثارگران خاطر نشان کرد:



در این نشست که در روز یکشنبه ۱۲ شهریور ماه در محل مجلس شورای اسلامی با حضور امیر حاتمی وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح برگزار خواهد شد، موضوع کسر خدمت و معافیت فرزندان ایثارگران بررسی و نهایی خواهد شد.

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی

هوالمحبوب

سلام علیکم

برای عزیزان عرب زبان پوستری برای روز عرفه طراحی کردیم که خدمت شما تقدیم می کنیم.

متاسفانه نه عربی بلدم و نه دوستانی که به این زبان تسلط دارند کمکی می کنند برای ترجمه این چند سطر وگرنه به زبان عربی در این مطلب با عزیزان عرب زبان سخن می گفتیم…

برای دریافت تصویر، یک صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بفرستید.

یوم عرفه

یوم عرفه

برای مشاهده تصویر در ابعاد اصلی ، روی تصویر بالا و یا اینجا کلیک کنید.

لینک کمکی – پیکوفایل

برای مشاهده تصویر در ابعاد بسیار بزرگ، اینجا کلیک کنید.

لینک کمکی – پیکوفایل

برای دریافت فایل لایه باز (psd) تصویر اینجا کلیک کنید.


لینک کمکی – پیکوفایل

هر گونه استفاده از تصاویر (در قالب بنر ، پوستر و یا امور تجاری) که موجب نشر فرهنگ اسلامی می شود موجب خوشحالی و رضایت ماست.

عناصر استفاده شده در طرح ها یا توسط نکات قرآن طراحی شده یا از سایت ها و از طریق جستجوی اینترنتی به دست می آیند، منبع اصلی تصاویر در صورت مشخص بودن ، در توضیحات طرح ذکر خواهد شد ، در غیر اینصورت مسؤولیت رعایت حقوق کپی رایت بر عهده استفاده کننده خواهد بود.
یا علی مدد

برای دانلود رایگان کلیه فایل های لایه باز ( Psd ) سایت نکات قرآن ( به جز تصاویر ارسالی کاربران ) بر اساس تاریخ انتشار مطلب و نام فایل لایه باز از لینک زیر استفاده کنید :

دانلود رایگان فایل های لایه باز مطالب ، بر اساس تاریخ انتشار مطلب و نام فایل لایه باز

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


آیت الله سید حسین مومنی با اشاره به بیان تاریخی امام در مورد ولایت فقیه و بیان مقام معظم رهبری در مورد فتنه‌گران گفت: کسی که پیرو خط امام است از فتنه‌گر حمایت نمی‌کند.


حجت الاسلام حسین مومنی


مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم دهه هفتادی عصر امروز در میدان امام حسین(ع) برگزار شد، که در این مراسم آیت الله سید حسین مومنی با تسلیت سالروز شهادت امام باقر(ع) گفت: امام باقر الگوی تلاش‌ و مبارزه برای تحقق ۳ مطلب بودند، که این موارد را مقام معظم رهبری در یکی از سخنان‌شان بیان فرمودند.


وی افزود: در راستای اشاعه دین، کلمه حق و راه‌انداختن جریان فکری درست، امام باقر تلاش نمودند که اگر به  سیره و سنت آن حضرت رجوع کنیم این مطلب برایمان آشکار می‌شود، چرا که بعد از ادباری که نسبت به جریان حق و اهل بیت شده بود تلاش‌های حضرت فضای جامعه را تغییر داد و به خاندان اهل بیت و جریان حق اقبال شد.


این استاد حوزه و دانشگاه با بیان این که برخی از انقلاب‌ها به جهت اثری که دارند و آن ابدی است و همچنین به جهت بعد جهانی که دارند ممتاز هستند، گفت: اولین این انقلاب‌ها، انقلاب جهانی خاتم‌الانبیاء است که اثرش ابدی است و نه تنها عرب را از ذلت به عزت رساند بلکه برای عزت جهانیان برنامه ارائه داده است.


آیت الله مومنی انقلاب دوم را انقلاب جهادی امام حسین(ع) دانست که حضرت با خون خود جامعه را نجات داد  و نگذاشت که معروف منکر شود و ارزش‌های جامعه به ضد ارزش تبدیل شوند.


وی با بیان این که این انقلاب ابتدا با مبارزه امیرالمومنین و صدیقه طاهره برای حفظ دین و دستاوردهای خاتم‌الانبیاء آغاز شد گفت: اگر این اقدامات صورت نمی‌گرفت از دین به جز نام چیزی باقی نمی‌ماند.


این استاد حوزه و دانشگاه با بیان اینکه خون اباعبدالله باعث به ثمر نشستن این انقلاب شد،گفت: مصداقی که می‌توان به آن اشاره کرد و گفت: که انقلاب امام حسین(ع) جهانی است و مختص شیعیان نیست، گاندی است که بیان می‌دارد از حرکت امام حسین درس گرفتم و امام حسین به جهانیان آموخت که برای رهایی از ذلت و زندگی خفت‌بار باید خون ریخت.


آیت الله مومنی با انتقاد از برخی که در لباس دین و ادبیات دین با ولی خدا مبارزه می‌کنند، گفت: برای مبارزه با این بی‌بصیرت‌ها باید خون ریخت و خون شهید حججی مصداقی از نهضت حسینی برای بیداری این افراد است.


وی با بیان این که برخی در فکر و اندیشه با امام خمینی(ره) مشکل دارند اما ادعای پیروی از خط امام می‌کنند، گفت: امام خمینی در ششم سال ۵۸ فرمودند که پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد و اکنون مقام معظم رهبری ولی فقیه هستند و بیان مقام معظم رهبری این است که من نه اصولگرایم و نه اصلاح‌طلب، اما خط قرمز نظام جریان فتنه ۸۸ است که من نسبت به آن حساسم.


این استاد حوزه و دانشگاه با بیان این که اگر فردی خط امام باشد در هر خطی که باشد باید طبق فرموده امام خمینی گوش به توصیه مقام معظم رهبری دهد و با جریان فتنه مقابله کند.


آیت الله مومنی با بیان این که دردآور است برخی ادعای این که در خط امام هستند از عناصر موثر جریان فتنه حمایت می‌کنند، گفت: تبری جستن از جریان فتنه و عناصر موثر آن مختص حزب و یا گروه خاصی نیست و همه پیروان امام که اندیشه و راه امام را قبول دارند باید از این جریان تبری بجویند نه این که از آنها حمایت کنند.


وی انقلاب سوم موثر در تاریخ بشریت را، انقلاب فرهنگی صادقین(ع) نامید و افزود: جرقه این انقلاب را امام سجاد(ع) زدند و امام باقر(ع) آن را تاسیس کردند و حضرت صادق(ع) نیز آن را تثبیت کردند.


این استاد حوزه و دانشگاه با بیان این که اکنون در این انقلاب قرار داریم،گفت: این انقلاب یک الگوی تمام برای مبارزه و یک خط صحیح فکری برای بشریت داده است که باعث می‌شود جوانی دهه هفتادی که نه جنگ را دیده و نه حال و هوای اول انقلاب را، این چنین با شهادتش در جامعه ایجاد تحول می‌کند.


آیت الله مومنی با باین این که اکنون جنگ سیاسی و عقیده است، گفت: وقتی ولی‌فقیه چفیه می‌اندازد یعنی اکنون شرایط جنگی است اما برخی بیدار نمی‌شوند و با کلام و عمل‌شان آب در آسیاب دشمن می‌اندازند.


وی در توضیح انقلاب فرهنگی که باعث تربیت چنین شهیدانی می‌شود، گفت: این شهیدان با این سن کم خود دلبستگی به امور مباحث و مشروع نیز نداشتند و به همین جهت بود که از عزیزترین هستی خود یعنی جان خود گذشتند و راه شهادت و اباعبدالله را انتخاب کردند.


این استاد حوزه و دانشگاه با بیان این که سلوک آنها حسینی بود، گفت: اگر اهل رفاه و خوشگذرانی باشنیم دیگر سلوک‌مان حسینی نخواهد بود حتی اگر لباس دین به تن داشته باشیم، حسینی‌وار عمل نخواهیم کرد.


آیت الله مومنی در توضیح ویژگی‌های سلوک حسینی را وزن کردن دانست و افزود: بذل از حبه نیز بالاتر است چرا که در حبه خردی از مال داده می‌شود اما در بذل تمام سرمایه در راه خدا داده می‌شود.


وی با بیان این که برخی سست ایمان هستند چرا که اهل تفریح و خوشگذرانی‌اند، به همین جهت در موضع‌گیری‌ها سست و لرزانند، اما امثال این شهدا چون ایمان قوی دارند در موضع‌گیری‌ها نیز قرص و استوارند که با نگاه با اینها ما نیز مقتدر می‌شویم و آرزویمان این است که مسئولان نیز به این شهدا نگاه کنند تا در موضع‌گیری‌هایشان استوارتر شوند.


این استاد حوزه و دانشگاه در ادامه تشریح سلوک حسینی گفت: معیت با اهل بیت نیز از نکات سلوک حسینی است چرا که ممکن است کسی سابقه درخشانی داشته باشد اما در ادامه به انحراف کشیده شود همانگونه که امام خمینی در صحیفه فرمودند ممکن است من از برخی به جهت سالوسی که داشتند و احساس کردم آنها مدافع انقلاب‌اند تعریف کرده‌ باشم، اما این تعریف ملاک نیست و میزان حال فعلی افراد است.


انتهای پیام/

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


زبان، فرهنگ، تاریخ و ادبیات از شاخصه‌های اصلی هویت یک ملت است که میان افغانستان و ایران مشترک است. افغانستان قریب به دو هزار شهید در دوران دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده است که در نوع خود کم‌نظیر است. این در حالی است که هر زمان افغانستان به کمک نیاز داشت، ملت ایران به یاری آن‌ها شتافتند. این دو ملت به «خون‌شریکی» رسیدند و هرگز خون یکدیگر را بر زمین نریخته‌اند.



در طی چند سال گذشته نیز مجاهدانی از افغانستان در راه خدا از وابستگی‌های دنیوی دل کندند و زمین خدا را وطنشان دانستند. از این رو در قالب تیپ فاطمیون همراه با مدافعان حرم وارد میدان جنگ مقابل ناحق و ظلم شدند. این امر پیوندهای دو ملت را بیشتر کرده است.


یکی از جوانان افغانستانی به نام «سید زمان حسینی» سال ۹۴ برای بدست آوردن درآمد وارد ایران شد. وی نخستین فرزند و نان‌آور خانواده هفت نفره‌شان بود. سید زمان از زمان ورودش به ایران، در کاشان، شهریار و شهر ری سکونت داشت و به کارگری می‌پرداخت تا اینکه به طور داوطلبانه با تیپ فاطمیون راهی سوریه شد و نهایتا پس از سه مرتبه اعزام، در ۲۵ بهمن ماه سال جاری به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید بزرگوار در جوار حرم بی‌بی فرخنده خاتون (س) به خاک سپرده شد.


«سید حسن حسینی» عموی شهید «سید زمان حسینی» گفت: از دوران نوجوانی به ایران مهاجرت کردم. از آن‌جایی که وضعیت مالی برادرم خوب نبود، سال ۹۴ سید زمان برای کار به ایران آمد و در خانه ما ساکن شد. خرج خانواده‌اش را با کارگری به دست می‌آورد.


وی ادامه داد: در فضای مجازی با تیپ فاطمیون و وقایع سوریه آشنا شد. او از خوی وحشی داعش و فعالیت‌هایشان آگاهی داشت و با اطلاع و بدور از احساسات تصمیم گرفت که راهی سوریه شود. در کانال‌های تلگرامی مربوط به شهدا عضو بود و اخبار سوریه و شهدای تیپ فاطمیون را رصد می‌کرد. نخستین بار بدون اطلاع از خانواده به سوریه اعزام شد اما در مراحل بعدی به خانواده خبر داد.


عموی شهید حسینی افزود: چند تن از اقوام و همشهریان ما در قالب تیپ فاطمیون به سوریه اعزام شدند و به شهادت رسیدند. در مراسم تشییع و خاکسپاری آن‌ها شرکت کردیم اما فکر نمی‌کردم که برادرزاده خودم هم روزی به شهادت برسد.


وی تصریح کرد: زمانی که خانواده مطلع شدند که سید زمان به سوریه می‌رود، مانع رفتنش نشدند زیرا می‌دانستند که وی با اطلاعات و ایمان می‌رود.


حسینی با بیان این که پدر شهید ۴۵ روز پیش از شهادت وی به ایران آمده است، گفت: سید زمان راهش را انتخاب کرده بود اما از سوی دیگر نگران خانواده‌اش بود، به همین خاطر به سختی پدرش را به ایران آورد. وی در اوایل مردادماه سال جاری از کاشان به سوریه اعزام شد. قصد داشت پس از بازگشت، به دنبال دیگر اعضای خانواده‌اش برود.


عموی شهید حسینی اظهار کرد: اگر بگویم که از شهادت سید زمان ناراحت نیستیم، دروغ است. مگر می‌شود که عزیزی را از دست بدهیم و ناراحت نباشیم اما از اینکه وی در راه اسلام به شهادت رسید، خوشحالیم. سید زمان را به حضرت زینب (س) سپردیم.


وی ادامه داد: سید زمان روزی به شوخی به من گفت که عمو اگر من شهید شوم من را کجا به خاک می سپاری؟ پاسخ دادم که باید در راه اسلام بجنگی. اسلام به سرباز نیاز دارد ولی اگر شهادت روزی‌ات باشد، تو را هر کجا که بخواهی به خاک می سپاریم. لبخندی بر لب سید زمان نشست و گفت: «خوشحالم که در ایران کسی را دارم که اگر شهید شدم برایم مراسم یادبودی برگزار کند.»


حسینی با بیان اینکه گاهی سید زمان از سوریه و شهدا برایم می‌گفت، روایت کرد: سید زمان روایت کرد که در دومین اعزام خود به سوریه، در آخرین روز که قصد بازگشت داشت، در یک سنگر با دوستش بود. یک سوراخ کوچکی برای جابجایی هوا و دیدبانی در سنگر وجود داشت. سید زمان خطاب به دوستش می‌گوید که از این سوراخ فاصله بگیر ممکن است که تک تیرانداز داعشی او را نشانه بگیرد. دوستش از این جمله سید زمان می‌خندد. در همین حین یک تیر از همان سوراخ مستقیم به سر دوستش شلیک کرده و وی را به شهادت می‌رساند.


«نبی حسینی» پدر سید زمان گفت: سید زمان به سن قانونی رسیده بود و بخاطر علاقه‌اش به ائمه اطهار (ع) وارد جنگ در سوریه شد.


حسینی گفت: از زمانی که طالبان مطلع شد که سیدزمان به سوریه می‌رود، با وسایل شخصی از خانه گریختیم. در طی یک سال گذشته پنهانی در افغانستان زندگی کردیم.


وی ادامه داد: از اعزام سید زمان راضی بودم. دو فرزند پسر دیگری هم دارم که در صورتی که خودشان تمایل داشته باشند، راضی هستم که آن‌ها هم به سوریه بروند. اگر لشکر فاطمیون راضی به اعزام آن‌ها نشود، با گروه‌های دیگر اعزام‌شان می‌کنم.


پدر شهید حسینی تصریح کرد: از مسئولین خواستم که اجازه دهند همسرم هم برای وداع با پیکر سیدزمان به ایران بیاید اما قبول نکردند.


منبع: دفاع پرس

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


روایت «دوم شخص مخاطب» شاید از ابتدا به دلت ننشیند. اصلاً چه کاری‌ست که مدام به فردی که نیست بگویی:«تو آنجا بودی، تو رفتی، تو دیدی، نوشتی، خواندی، گفتی…» او که دیگر حضور ندارد. خودش می‌رود، داغ نبودنش را هم به دل خیلی‌ها می‌گذارد.


اصلاً اگر مخاطبت را نبینی، روایت دوم شخص مخاطب آزاردهنده می‌شود. همین کافی‌ست که کتاب را شروع نکرده، ببندی و دل به دل نویسنده ندهی. اما به همین سادگی هم نیست. وقتی خطاب چند جملۀ اولت با فردی باشد که می‌دانی زنده است، گرفتار می‌شوی. کم‌کم که پیش می‌روی او را حس می‌کنی. وقتی می‌خوانی که «از پله‌ها افتادی و بی‌هوش شدی»، به تکاپو می‌افتی که راهی بیمارستانش کنی تا بلایی سر پسرک دوساله نیاید. یا آنجا که می‌خوانی «اولین روز مدرسه با لباس خانه و دمپایی دست مادر را گرفتی و راه افتادی» انگار کنارش ایستاده‌ای و می‌بینی که دست مادر را رها نمی‌کند و حتی به رفتارهای بچه‌گانه‌اش می‌خندی. بزرگ شدنش را می‌بینی، قد کشیدنش را و حتی تکامل روح ناآرامش را.



«بگو ببارد باران» مستند روایی زندگی شهید احمدرضا احدی به قلمی روان و شاعرانه است که خواننده را هم‌قدم شهید می‌کند؛ از تولد تا روزهای شروع جنگ در اهواز، تا رفاقت‌های انسان‌ساز در اتحادیۀ انجمن‌های اسلامی، تا بی‌تفاوتی نسبت به کسب رتبۀ یک کنکور تجربی، تا قدم برداشتن روی پله‌های دانشکدۀ پزشکی. احمدرضا را می‌توان در روزهای درس‌خواندن او برای کنکور و حتی در اعتکاف علمی هفت روزه در مسجد هم پیدا کرد. اما این تمام ماجرای نوجوانی که در مسیر آرزوهای پدرش حرکت می‌کرد نیست. احمدرضا را باید از شانزده‌سالگی در قله‌های کردستان تا آن شب بارانیِ شلمچه دنبال کرد تا ظرفیت عظیم روحش را دید، روحی که دیگر طاقت ماندن نداشت.


«بمان و همین‌جا خدمت کن». این جملۀ خطاب به احمدرضا، که با این حرف‌ها بیگانه بود، هیچ‌وقت زمین‌گیرش نکرد. حتی زمان درگیری در کنکور و تست‌زدن هم دلش جای دیگری بود. نمی‌توانست ببیند که پیکر هم‌کلاسی‌اش را در شهر روی دست می‌برند و در دانشگاه خبری از جنگ نباشد. برایش غصۀ بزرگی بود که جنگ نه در رأس امور دانشجویان است و نه اساتید. در روزهای دانش‌آموزی و دانشجویی کوله‌اش همیشه آماده‌ بود تا با اولین خبر از دوستان، عازم جبهه شود. با این رفتارهای متواضعانه‌اش بود که هیچ غریبه‌ای او را به چشم شاگرد اول مدرسه و کنکور نمی‌دید.


کتاب «بگو ببارد باران» به قلم مرضیه نظرلو به نگارش درآمده و حاصل مصاحبه با خانواده و دوستان شهید در چندین شهر است که با اطلاعاتی دقیق و جزئی خواننده را با زندگی شهید آشنا می‌کند. همچنین نویسنده تلاش می‌کند از شیوۀ نگارش شهید بهره ببرد و شاعرانگی کلام او را در اثر جاری سازد که این امر می‌تواند هم خواننده‌ای که به دنبال کتابی با ادبیات داستانی است را راضی کند و هم مخاطبی که با نگاه پژوهشی به سراغ خاطرات دفاع مقدس می‌رود.


شخصیت احمدرضا احدی ظرفیت بالایی برای الگوسازی و بازنمایی قهرمانیِ واقعی به نسل نوجوانِ امروز دارد و اطلاعات ارزشمند کتاب، در جهت نگارش فیلم‌نامه و ساخت روایتی فاخر از زندگی شهید، قابل توجه به نظر می‌رسد. روایت نسلی که در فضای آغازین روزهای انقلاب اسلامی، به سرعت وارد عرصه‌های جدی زندگی شدند، با مطالعه، مبانی اعتقادی خود را شکل دادند و با حضور مؤثر در انجمن‌های اسلامی و مساجد، بر اساس عقیده و مرام، پیوندهای دوستی عمیق و ناگسستنی ایجاد کردند.


زندگی شهدایی چون احمدرضا احدی، چشم خواننده را به ظلمی که متوجه نسل نوجوان امروز است می‌گشاید. نسل نوجوانی که در خوشبینانه‌ترین حالت تنها دغدغۀ معدل و کنکور را دارد. نسلی که اگر خانواده، مدرسه و جامعه فکری برای روبه‌رو شدنش با چالش‌های جدی و بزرگ نکند، نمی‌تواند به فکر آرمانِ نظام جهانی اسلام، آرمان قدس شریف و کمک به مظلومان عالم باشد. از این روست که خواندن «بگو ببارد باران» بیش از همه‌کس خوانندۀ بصیر را نگران نسل امروز می‌کند. شاید لازم است بارانی ببارد و غبار از آسمان شهر بشوید تا چشم‌هایمان به افق‌های روشن بنگرد. «بگو ببارد باران که کویر شوره‌زار قلبم سال‌هاست که سترون مانده…».


* هنر ولایی

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی


دویست‌وهشتادوسومین برنامه از سلسله برنامه‌های شب خاطره دفاع مقدس، در سالن سوره حوزه هنری برگزار شد. در این برنامه سرتیپ دوم پاسدار رهام‌بخش حبیبی، سرتیپ دوم پاسدار جلال ستاره و سرتیپ دوم پاسدار محمدکاظم تقوی به بیان خاطرات خود از دوران دفاع مقدس پرداختند.


۲۵ سال دوری


اولین راوی برنامه رهام‌بخش حبیبی بود که در ۱۵ سالگی به جبهه‌های دفاع مقدس رفت و در عملیات‌های شکست حصر آبادان، آزادسازی خرمشهر، والفجر مقدماتی و والفجر یک و در مناطق عملیاتی فکه، تنگه چزابه و شلمچه به عنوان بسیجی به فعالیت پرداخت. وی اکنون سمت معاون هماهنگ‌کننده فرماندهی مرزبانی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران (ناجا) را بر عهده دارد. او گفت: «من در بیست‌وسوم بهمن سال ۱۳۵۹ پاسدار کمیته انقلاب اسلامی بودم. از آنجایی که گچساران نزدیک خوزستان است، کسانی که از جبهه برمی‌گشتند، به طور حتم در شهر ما اتراق می‌کردند. خدا توفیق داد و من عزم رفتن به جبهه کردم.


در آن زمان حاج علی فضلی در سپاه گچساران بود. نیرو و اسلحه‌های سپاه را جمع کردند تا حرکت کنیم. چهار نفر از پاسداران کمیته بودیم؛ من، شهید محمدجواد هوشمند، شهید جلال هوشمند و شهید رحمان درویشی. پدر من به دلیل سن کم من، به حاج علی گفته بود تا من را همراه خود به جبهه نبرد. به همین دلیل حاج علی آمد و من را از ماشین بیرون آورد، اما من بدون این که متوجه شود، دوباره به داخل ماشین رفتم و زیر پای رحمان درویشی پنهان شدم. زمانی که مینی‌بوس حرکت کرد و به دارخوین رسید، اولین انفجارها را در آنجا دیدیم. به ما گفتند که اینجا بسته شده و باید از سمت ماهشهر برویم. شب به باشگاه گلف اهواز رفتیم و در آنجا به هر روشی از دید حاج علی پنهان شدم. صبح به ما یک تکه نان با مربای هویج دادند. من به همراه رحمان درویشی پشت یک ستون پنهان شدیم و مشغول خوردن آن بودیم که ناگهان حاج علی پشت لباسم را گرفت و من را به هوا برد. از من پرسید که چگونه به اینجا آمده‌ام و من شروع به التماس کردم. دوستان وساطت و خواهش کردند، اما او می‌گفت که امکان ندارد و من باید برگردم. من همچنان اصرار می‌کردم. او گفت: به یک شرط قبول می‌کنم و آن این است که تعهد بدهی به خواست خودت آمده‌ای و اگر بلایی بر سرت آمد، به عهده خودت است. من قبول کردم و تعهدنامه را امضا کردم. او گفت که باید اثر انگشت بزنم. جوهر خودکار بیک را به نوک انگشتانم زد تا بتوانم اثر انگشتم را روی کاغذ ثبت کنم.


ما قصد گذشتن از کنار ماهشهر را داشتیم که دیدیم عراقی‌ها راه را بسته‌اند. به همین دلیل یک لنج کرایه کرده و به ازای هر نفر ۵۰ تومان و بابت ماشین جیپ‌مان نیز ۱۵۰ تومان دادیم تا ما را شبانه از پشت فاو به آبادان آورد. در آبادان به فیاضیه رفتیم و در آنجا مستقر شدیم. من بعد از جنگ به هیچ عروسی نرفتم، در واقع نمی‌توانستم این کار را بکنم، زیرا هر کسی که دوستم بود و به او علاقه داشتم، رفت و من از کاروان جا ماندم. یک عکس از سال ۱۳۵۹ دارم که در دفتر است تا همیشه آن را ببینم و آن روزها را هیچ وقت فراموش نکنم. زمانی که رحمان به منطقه آمد، تنها حدود یک هفته از ازدواجش می‌گذشت، هرچه‌ اصرار کردیم که بماند و بعد بیاید، قبول نکرد. یک صبح در فیاضیه برایم یک ژ۳ و یک سر ضامن آرپی‌جی آورد، آن سر ضامن را روی ژ۳ گذاشت و گفت که حیف است که در داخل ژ۳ تو خاک برود. روز بعد می‌خواستم به او سر بزنم. از داخل نخلستان‌ها رفتم تا رسیدم به آن منطقه‌ای که او در آنجا بود و دیدم که بچه‌ها گریه می‌کنند. علتش را پرسیدم و گفتند که رحمان پرید. یک گلوله توپ به او اصابت کرده بود و از کل بدنش تنها یک پلاستیک گوشت پیدا شده بود. من جرأت نداشتم که سر قبر او بروم و حتی نمی‌دانستم که او را در کجا خاک کرده‌اند. این اتفاق در سال ۱۳۵۹ رخ داد و این ماجرا گذشت تا حدود سال ۱۳۸۴ که نزدیک غروب به داخل قبرستان رفتم. در آن تنهایی و تاریکی با خودم صحبت می‌کردم. به یک قبر رسیدم و روی آن نشستم و خواستم ببینم که قبر چه کسی است. چراغ موبایلم را روشن کرده و نورش را روی قبر انداختم و دیدم که قبر شهید درویشی است. آنجا با او خاطرات‌مان را زنده کردیم و حرف زدیم.»



در تیررس


رهام‌بخش حبیبی ادامه داد: «خدا به من توفیق داد تا برای مأموریت به سیستان و بلوچستان بروم. شب بیست‌وچهارم ماه مبارک رمضان، خسته و ناخوش‌احوال به خانه آمدم. حدود ساعت ۱۱ شب با من تماس گرفتند و گفتند که سه نفر در حال رد شدن از مرز و وارد شدن به ایران هستند. من به آنها گفتم تا اجازه بدهند که به داخل آمده و سپس از پشت و جلو راه‌شان را ببندند، زیرا آنها یا از گروهک‌ها بودند و یا مواد مخدر را قاچاق می‌کردند. بیست دقیقه بعد خبر دادند که آن دو واحدی که آنها را از پشت و جلو محاصره کرده بودند، درگیر شده‌اند. شب بیست‌وچهارم ماه مبارک رمضان، تاریکی محض است و ماه در آسمان نیست. به آنها گفتم که منطقه را داشته باشند تا من برسم.


زمانی که من در راه بودم، تماس گرفتند و گفتند که یکی از ماشین‌های‌ ما آتش گرفت، اما کسی در داخلش نبود، درگیری شدید است و آن سه نفر وسط محاصره هستند. آن‌قدر درگیری شدید بود که وقتی من در سر خیابان اصلی زاهدان پیاده شدم، اولین ترکش به پای من خورد. کنار جاده نشستم و منطقه را ارزیابی کردم. دیدم که آنها وسط محاصره ما قرار دارند؛ نه می‌توانند به جلو حرکت کنند و نه به عقب برگردند. من گفتم تا رادار بیاورند و جای‌شان را مشخص کنند. به محض این که رادار آمد، دیدم که یک سرباز از سمت جلو به عقب می‌آید و در حال گریه کردن است. از او علت گریه کردنش را پرسیدم و او گفت که منصور توحیدی‌نسب به شهادت رسید. منصور توحیدی‌نسب مسئول ادوات ما و جزو تیم ضربت‌مان بود. او از شیرمردان مرزبانی بود. وقتی درگیری شروع شد، خودش با یک سرباز درجه‌دار به پشت سر آن سه نفر رفت تا اجازه ندهد آنها به خاک پاکستان برگردند. فردای آن شب متوجه شدیم که بِرنویی(نوعی تفنگ) که دست آنها بود، برنو عبدالمالک ریگی بود که به رئیس اینها داده بودند تا به یاد عبدالمالک با آن شلیک کنند. بر روی این برنو، دوربین دید در شب نصب بود و با آن دوربین، عزیز ما را مورد هدف قرار داده و شهیدش کرده بودند. من در حین درگیری، با فرمانده مرزبانی ناجا، سردار قاسم رضایی تماس گرفتم و گفتم که ما درگیر شدیم و یک شهید داده‌ایم. او تلفن را قطع کرد و به سرعت هماهنگ کرد تا خودش را به ما برساند. آن روز او به همراه سردار فتح‌الله زمانیان و سردار جلال ستاره به آنجا آمدند. یکی از عزیزان سمت من آمد و گفت که اذان می‌گویند و درگیری همچنان ادامه داشت. گفتم: وضو بگیریم و نمازمان را بخوانیم، معلوم نیست که ما تا یک ساعت دیگر زنده خواهیم بود یا خیر، با بدهکاری به آن دنیا نرویم. ما در درگیری وضو گرفتیم، نمازمان را خواندیم و سپس به جلو حرکت کردیم.


من به همراه شش نفر از پرسنل در فاصله ۵۰ متری می‌جنگیدیم. هوا گرگ‌ومیش بود. من داد زدم و گفتم: در محاصره ما هستید و راه فرار ندارید، تیراندازی نکنید و ما نیز نمی‌کنیم، با هم صحبت کنیم و اگر به توافق نرسیدیم، دوباره به هم شلیک می‌کنیم. سر شما هر سه نفر در تیررس ماست و به راحتی می‌توانیم شما را بزنیم. یکی‌شان گفت: خیلی پررویی! گفتم: تو پررویی که به کشور ما آمده‌ای و قد علم کرده‌ای. گفت: تو چه‌کاره‌ای؟ گفتم: من فرمانده یک گروه در اینجا هستم. چند لحظه سکوت کرد و گفت که بگذار تا نمازمان را بخوانیم. پس از نماز گفت: باشد، بیا تا با هم حرف بزنیم! گفتم: تو در محاصره ما هستی و آن‌وقت من بیایم و با تو حرف بزنم؟! شما بیا تا با هم حرف بزنیم. آنها ۱۴۰ بمب آماده همراه‌شان بود و قصد عملیات انتحاری داشتند. انواع و اقسام اسلحه‌ها همراه‌شان بود، حتی قرص سردرد و دل‌درد نیز داشتند، اما خدا خواسته بود و دو نفرشان زخمی شده بودند. زمانی که قصد آمدن به سمت ما را داشتند، من به فرد سمت ‌راستم گفتم که انگشت‌شان روی اسلحه کلاشی است که در دست‌شان قرار دارد، به محض شنیدن اولین صدا، آن را بخوابانید و نگذارید تا شلیک کند. به فرد سمت چپم گفتم که آن شخصی که برنو در دستش است، انگشتش روی ماشه است، به محض شنیدن صدای شلیک او را بزنید و اجازه شلیک ندهید. مسئولیت شخص وسط را نیز خودم بر عهده گرفتم. به محض این که به من رسید، او را گرفتم و به سرعت او را گشتم تا اطمینان پیدا کنم که جلیقه انتحاری به تن ندارد. به او گفتم که خیلی نامردی، با این که با هم صحبت کردیم، افرادت هنوز اسلحه به دست دارند. او خودش گفت که ما برای زدن آمده بودیم و خداحافظی نیز کرده بودیم تا بمیریم، نمی‌دانم چه شد که بعد از صحبت با شما از آنها خواستم تا تسلیم شویم. من به آنها گفتم که شما را اذیت نمی‌کنیم و می‌گوییم که درگیری چگونه اتفاق افتاد. زمانی که آنها را گرفته بودیم، دوست و همشهری شهید توحیدی‌نسب اسلحه درآورد تا آنها را بزند، من دستش را گرفتم و گفتم که ما معامله‌مان با خدا است، نه با هوا و هوس و ظواهر دنیا. وقتی آنها را به اتاق من آوردند و خواستند تا صحبت کنند، گفتم که نمی‌خواهد صحبت کنید، ابتدا درمان شوید، سپس به آنها غذا هم دادیم. وقتی آنها برخورد ما را دیدند، گفتند هر حرفی که تا الان زده‌ایم دروغ بوده و زیر کوله‌پشتی ما دو فلش قرار دارد که تمام اطلاعات ما در آنهاست.»


آزادی، پس از ۱۷ ماه


حبیبی سومین خاطره‌اش را این گونه بیان کرد: «یک روز آقای استاندار سیستان و بلوچستان زنگ زد و گفت که یک گروهک، یک معدن‌چی و راننده‌اش را به مدت ۱۷ ماه به پاکستان برده‌اند. آنها می‌خواستند این مأموریت را به مرزبانی بسپارند. ما از راهی با شخص مورد نظرمان ارتباط برقرار کردیم. آن شخص گفت که من به یک شرط آن دو نفر را می‌آورم. پرسیدم: چه شرطی؟ گفت: یک خانواده در پاکستان است که دو نفر از بچه‌هایش دستگیر شده‌اند و یکی از آنها قرار است که اعدام شود، این دو نفر را آزاد کنید تا آن دو نفر ایرانی را به شما تحویل دهیم. حرفش خیلی سنگین بود، زیرا ما اهل معامله نیستیم و اگر بخواهیم آنها را برگردانیم، به هر شکلی این کار را می‌کنیم. من با دادستان صحبت کردم و او گفت که می‌توانی به آنها بگویی اگر آن دو نفر را به ما برگردانند، در حکم این دو نفر تخفیف می‌دهیم، اما از آزادی خبری نیست. با گروهی از پاکستانی‌ها هماهنگ کردند و آنها را به نقطه‌ای آوردند تا با هم حرف بزنیم. من گفتم که در دادگاه کاری می‌کنیم تا آن دو نفر از شما را اعدام نکنند. خداحافظی کردند و رفتند و دوباره برادر آن شخصی که می‌خواست اعدام شود، تماس گرفت. او گفت که اگر آنها را آزاد نکنیم، هم آن دو نفرمان را می‌کشند و هم تمام افرادمان را در منطقه مک‌سوخته خواهند کشت. من گفتم: فردا صبح برادرت را اعدام خواهم کرد و تلفن را قطع کردم. به دادستان زنگ زدم و گفتم تا اجازه دهد که حکم این شخص را من اجرا کنم و دادستان قبول کرد. من هماهنگ کردم که او را به قرنطینه اعدام ببرند و به وکیلش گفتم به برادرش زنگ بزند و بگوید که برادرت را شش صبح، اعدام خواهیم کرد. او به من زنگ زد و من جواب ندادم. حدود ۱۰ شب دوباره زنگ زد و گفت: من آن حرف‌هایی را که زدم، قصد انجامش را نداشتم. او هر چه حرف زد، من گفتم که ساعت شش صبح برادرت اعدام خواهد شد و پس از آن جلو مک‌سوخته می‌آیم و با هم صحبت می‌کنیم تا ببینیم که چه کسی مرد میدان است. ساعت ۱۱ شب و ساعت ۱:۲۰ بامداد توسط چند رابط تماس گرفتند و من همان حرف قبلی را تکرار کردم. حدود ساعت پنج صبح تماس گرفت و قسم خورد که آن دو نفر ایرانی پیش او هستند و خواست تا ساعت شش برادرش را نکشیم که فرصت داشته باشد آن دو نفر را تحویل دهد، اما من گفتم که ساعت ۶:۰۵ برادرت اعدام شده است. حدود ساعت پنج‌ونیم تماس گرفت و گفت که آنها را از مرز رد کرده است و در نخلستان‌های بعد از مک‌سوخته است. من هماهنگ کردم تا به او خبر دهند که برادرش از قرنطینه اعدام به بازداشتگاه منتقل شده و برنامه به فردا موکول شده است. حدود ساعت شش‌ونیم تماس گرفت و تشکر کرد که برادرش را اعدام نکرده‌ایم. فردی که در ابتدا با گردن‌کلفتی حرف می‌زد، در آن زمان تنها از اعدام نشدن برادرش تشکر می‌کرد. شخصی را فرستادم تا با هلی‌کوپتر به پاسگاهی بین روتک و مک‌سوخته برود و این چند نفر را سوار کرده و به سرعت برگردد. وقتی آن دو نفر برگشتند، من چیزهای عجیبی دیدم. در آن روز همه گریه می‌کردند. آرایشگر آوردم و آنها را اصلاح کرد. حمام رفتند و آنها را با احترام به منزل‌شان فرستادم. دو روز بعد از شهادت منصور توحیدی‌نسب، به منزلش رفتم. دختر ۱۴‌ ساله‌ای داشت که گریه می‌کرد، من به او گفتم که گریه نکن، به پدرت افتخار کن، زیرا او مرزبانی بود که افسانه‌ها را به حقیقت تبدیل کرد.»


به او گفتم: شهادتت مبارک


راوی دوم دویست‌وهشتادوسومین برنامه شب خاطره، سرتیپ دوم پاسدار جلال ستاره بود. او از ۱۶ سالگی به جبهه‌های دفاع مقدس رفته و در عملیات‌های والفجر مقدماتی، کربلای چهار و مرصاد در سمت‌های فرمانده دسته و گروهان فعالیت داشته است. وی از سال ۱۳۶۲ وارد نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران شد و اکنون سمت معاون عملیات دریابانی فرماندهی مرزبانی ناجا را بر عهده دارد. او خاطراتش را این‌گونه بیان کرد: «زمانی که می‌گوییم «مرز»، به معنای دیوار مطمئنی است که امواج ناامنی را در دو سوی مرز کنترل می‌کند. در طول تاریخ مدافعان ارزشمندی از مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران محافظت می‌کردند، اما ما در بسیاری از موارد نام و نشان و اثر چندانی از آنها مشاهده نمی‌کنیم، چرا که خاطرات آنها دست به دست نگشته و در طول تاریخ از بین رفته است. ما چیزی که قبل از انقلاب از این مدافعین سراغ داریم، به چند مزار که در استان‌های شمالی کشور است، محدود می‌شود. با پیروزی انقلاب ما شاهد تحرکات بسیاری علیه کشور بودیم. مرزبانان نه تنها در هشت سال دفاع مقدس در مرزها حضور پیدا کردند، بلکه سایر نقاط کشور را نیز تحت پوشش تیزبینانه خود قرار داده بودند تا نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران با خیالی آسوده به دفاع از مرزهای غربی کشور در مقابل حزب بعث عراق بپردازند.


در عملیات والفجر مقدماتی، در روزهای اولی که رفته بودیم، می‌دیدیم که چاله‌هایی شبیه قبر کنده شده و شب‌ها افرادی می‌آیند و در آنها دعا و نیایش می‌کنند. در شب عملیات، آتش بی‌امان دشمن بر روی گردان می‌ریخت. وقتی گردان ما وارد عمل شد و با این آتش و گلوله‌های دشمن برخورد کرد، حدود یک گروهان از آن باقی ماند. در این عملیات، شهادت مسئول تبلیغات گردان‌مان که دوستان شهادت او را با توجه به نورانی بودن چهره‌اش به هم بشارت می‌دادند، از همه جالب‌تر بود. من با چشمان خودم دیدم که خمپاره‌ای در کنار او اصابت کرد، بدن به هوا رفت و بی‌جان بر زمین افتاد. این فرد شهید سید منصور حسینی بود.»


وی ادامه داد: «بعد از عملیات والفجر هشت باید به جایی می‌رفتیم که خطوط پدافندی را از گردان قبلی می‌گرفتیم. من در اتوبوس خواب بودم و وقتی بیدار شدم، دیدم که در کنار مسجد فاو ایستاده‌ایم. از دوستان پرسیدم که چگونه از روی اروند گذر کردیم؟ گفتند که پل زده بودند. من باورم نمی‌شد و صبح که همه آماده می‌شدند تا به سمت خط مقدم بروند، رفتم تا با چشمان خودم آن پل را ببینم. تلاش بچه‌های جهاد سازندگی برای ساختن این پل برای من غرورآفرین بود. به سمت خطوط مقدم حرکت کردیم. از قبل سنگرهای دشمن را در مقابل خودمان شناسایی کرده بودیم. غروب بود و مه در حال آمدن بود. ما قبل از این که مه کاملاً پایین بیاید، دوشکا را روی سنگرها گذاشتیم و زاویه دوشکا را بستیم. وقتی که مه پایین آمد، شلیک کردیم، چون آنها خط ما را با انواع و اقسام سلاح‌ها می‌کوبیدند.


در گردان ما چند بسیجی بودند. یکی از آن بسیجی‌ها پس از این که مورد اصابت ترکش قرار گرفت، داد می‌زد و می‌گفت: «ترکش، ترکش، آی ترکش…» و ما هرچه که می‌پرسیدیم که به کدام قسمت بدنت ترکش خورده است، جواب نمی‌داد. بعد فهمیدیم که ترکش به باسنش خورده بود و از گفتنش خجالت می‌کشید. چند روز از این ماجرا گذشت و متوجه شدم که چند تن از بچه‌ها در حال ریختن آب روی هم و انجام غسل شهادت هستند. من به آنها گفتم که آتش سنگین است، به داخل سنگرهای‌تان برگردید، همین روزها برمی‌گردیم. یکی از آنها گفت که ما امشب برمی‌گردیم. ساعت ۱۱ شب نشده بود که شخصی خبر داد یکی از سنگرها مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفته است. وقتی رسیدم دیدم که آنها کنار هم، لبخندزنان به شهادت رسیده‌اند.»


جلال ستاره گفت: «در اواخر جنگ خطوط پدافندی ما از فاو به کنار اروندرود تغییر کرده بود. ما فاو را خوب می‌شناختیم، تصمیم گرفتیم با تعدادی از دوستان به جبهه برگردیم. یکی از بچه‌ها از کمیته‌های انقلاب آمده بود و جهادگر شده بود و بنده نیز در آن زمان دانشجو شده بودم، هر دو با بسیج به جبهه برگشتیم. به خاطر دارم در آن روز که در حال برگشت بودیم و اندکی از شهر فاصله گرفتیم، این فرد که آقا محمد مرادی‌نسب نام داشت، گفت بگو تا ماشین را نگه دارند. زمانی که ماشین را نگه داشتیم، به بیرون رفت و سجده کرد و گریه کردن را شروع کرد. او جوان پرتحرک و با جنب‌ و جوشی بود و گریه برای او معنی نداشت. از او علت گریه کردنش را پرسیدیم، او گفت که من دیگر این آب‌ و خاک را نمی‌بینم. وقتی به دزفول رسیدیم، گردان را برای غرب کشور مأموریت دادند و ما از سمت مرز سردشت و بانه عبور کردیم و وارد منطقه شدیم. چند روز در آنجا بودیم و محمد که بسیار پرتحرک بود، به یک آدم دائم‌الصلاه، دائم‌الوضو و دائم‌الذکر تبدیل شده بود. یک روز به او گفتم که شهادتت مبارک و او گفت که من حاضرم تکه‌تکه و شهید شده و مزد شهادتم را از خدا نگیرم، اما فقط خدا اسلام را پیروز کند. پس از مدتی به سمت ارتفاعات استرک، آسوس و شیخ‌محمد عملیات شد. چند روز روی این ارتفاعات پدافند می‌کردیم. دوستان ما چند تک دشمن را در آنجا در هم شکسته بودند. یک شب آتش دشمن فوق‌العاده شدید بود و از طرفی چند شب بود که نخوابیده بودیم. وقتی این ارتفاعات را بالا می‌رفتیم، باید حدود پنج تا شش ساعت نیز پیاده‌روی می‌کردیم. ما عقب گردان حرکت می‌کردیم که اگر کسی عقب می‌ماند، به او کمک کنیم و یا وسیله‌های سنگین را حمل کنیم و هم‌زمان می‌دیدیم که شهدای خط‌شکن را با قاطر به عقب می‌بردند. محمد رو به من کرد و گفت که واقعاً دلم برای تو می‌سوزد، زیرا این راه را با همین وضعیت باید به عقب برگردی. حدود هفت تا هشت سلاح روی دوشم بود. خندیدم و گفتم: پس تو می‌خواهی چه‌کار کنی؟ گفت: من را با هلی‌کوپتر می‌آورند. گفتم: حقیقتاً نمی‌گذارم که جسدت را با هلی‌کوپتر بیاورند، مگر خون تو از بقیه رنگین‌تر است؟ تو را نیز باید با قاطر بیاورند. ما می‌خندیدیم و جلو می‌رفتیم. به من در بی‌سیم اعلام کردند که آقا محمد ترکش خورده و احتمال دارد که پایش قطع شود و هلی‌کوپتر هم برای پخش غذا آمده و روی پد نشسته است. من در آن لحظه یادم رفت که چه حرفی به محمد گفته بودم. دوستانی که زودتر از من رسیده بودند، تعریف می‌کردند زمانی که  محمد را در داخل هلی‌کوپتر گذاشتند، نفس آخر را کشید. او تنها شهیدی بود که ما او را با هلی‌کوپتر به عقب فرستادیم. جسد او به اشتباه به مشهد رفته و در آنجا طواف داده شده بود. وقتی متوجه می‌شوند که این جسد به اشتباه آمده است، او را به گرمسار منتقل می‌کنند.»


وی بیان کرد: «یک روز که در میدان مین در طلائیه به دنبال علائم مرزی بودم، گیر کردم. حدود یک کیلومتر جلو رفته بودم و تشنگی فشار آورده بود و از طرفی میدان مین پیش رویم بسیار وسیع شده بود. نمی‌دانستم که چه باید بکنم. آن روز من متوجه شدم که وقتی می‌گویند تشنگی تا ریه‌های انسان می‌رسد، به چه معناست! دیدم که یک سرباز در آن میدان خودش را به من رساند، از او پرسیدم که افراد دیگری بودند، تو برای چه آمدی؟ گفت من برای دفاع از کشورم، حاضرم که جانم را بدهم. وقتی می‌آمدم، می‌دانستم که ممکن است قطعه قطعه شوم.»


جلال ستاره در انتها گفت: «عزیزی از درجه‌داران بود که می‌خواست به غواصی برود و چون جثه‌اش کوچک بود، من اجازه نمی‌دادم. او را به اتاق فشار بردیم و رد شد. او بسیار اصرار می‌کرد. در نهایت مدتی این دوره را دید و سپس به بندرعباس برگشت. من به او گفتم: تو که بچه بوشهر هستی، برایت می‌نویسم تا به بوشهر بروی. ‌گفت: من را به جایی بفرست که بیشترین خطر را دارد. خودش تحقیق کرده بود و می‌دانست که در آن زمان در رزم با حریف، بندرعباس از بقیه مکان‌ها خطرناک‌تر بود. او پس از ۱۰ روز، بعد از درگیری با اشرار و قاچاق‌چیان مسلح به شهادت رسید، طوری که بخشی از سر او رفته بود.»


جبهه‌ای که از جبهه آن زمان کمتر نیست


راوی سوم دویست‌وهشتادوسومین برنامه شب خاطره، سرتیپ دوم پاسدار محمدکاظم تقوی بود. او در ابتدا وارد کمیته انقلاب اسلامی شد و اکنون در سمت جانشین فرماندهی مرزبانی ناجا است. وی بیان خاطراتش را این‌گونه آغاز کرد: «در دوران دبیرستان، به عنوان بسیجی به جبهه‌های نبرد رفتم. توفیق حضور در عملیات فتح‌المبین را داشتم. شهر شوش در تیررس مستقیم عراقی‌ها بود و با خمپاره و انواع سلاح‌ها، شهر را به آتش می‌کشیدند. جز رزمندگان، هیچ سکنه دیگری در شهر نبود. بیست‌ونهم اسفند ۱۳۶۰ بود. برآورد اطلاعاتی که دشمن داشت، حکایت از عملیات قریب‌الوقوع داشت. شب بیست‌ونهم اسفند، عراق برای این که بتواند نیروهای ایرانی را به شکلی پراکنده کند، اجرای تک کرد تا برنامه‌ریزی فرماندهان دفاع مقدس را دچار مشکل کند، اما با کمک خدا شب دوم فروردین ۱۳۶۱ عملیات فتح‌المبین شکل گرفت. یکی از گروهان‌های عمل کننده، گروهانی بود که ما در آن حضور داشتیم و وابسته به تیپ ۱۷ قم بود که بعدها لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) شد. طبق رسم رزمندگان همگی وصیت و خداحافظی کردند. قرار بود ما در محاصره عراقی‌ها قرار بگیریم تا رزمندگان بتوانند خطوط را راحت‌تر بشکنند. تا حدودی این فرضیه موفق شد. یک گروهان از ارتش جمهوری اسلامی نیز حضور داشت. نمازمان را در حال حرکت خواندیم. در مسیر یک لحظه متوجه شدم که یک نفر در کنارم افتاده است. او من را شناخت و به اسم صدایم کرد. گفت: تیر خورده‌ام. من می‌خواستم برای انتقال به عقب، به او کمک کنم، اما اجازه نداد و گفت که به راهم ادامه بدهم. الحمدلله مأموریت به درستی انجام شد و رزمندگان شاهد پیروزی بودند. چند روز بعد به شهرک ابوذر در هفت‌تپه منتقل شدیم. نگران سلامتی آن عزیز بودم و نمی‌دانستم که بهبود پیدا کرد یا شهید شد. شب بود که دیدم او با حالت خمیده وارد محل اسکان ما شد. از سلامتی او خوشحال شدم. پرسیدم که چرا با این وضعیت برگشته است؟ گفت: من را برای معالجه به تهران بردند و چند روز به من رسیدگی کردند، اما چون توفیق شهادت نداشتم، نمی‌توانستم از جبهه دل بکنم، به همین دلیل خواستم تا با همین وضعیت من را مرخص کنند تا به جمع رزمندگان بپیوندم. من شاهد عینیت این قضیه در مرزبانی هم بودم. یکی از فرماندهان خوب و شجاع ما در اواخر سال گذشته، وقتی وارد یک منطقه آلوده به مین شد، خواست تا جلوتر از بقیه حرکت کند. متأسفانه روی مین رفت و پایش را از دست داد. در اولین موقعیتی که می‌توانستیم با او تلفنی صحبت بکنیم، گفت: دعا کنید که من زودتر بتوانم برگردم و در جمع عزیزان باشم.»


تقوی در پایان گفت: «در دوران دفاع مقدس علما، عرفا و روحانیون به جبهه می‌آمدند و می‌گفتند که ما آمده‌ایم تا از معنویت جبهه استفاده کنیم. سال ۱۳۸۸ خبر دادند یکی از علما که نماینده ولی‌فقیه در یکی از استان‌ها بود، به سمت ما می‌آید. ما تعجب کردیم، زیرا به علت محدودیت‌هایی که وجود داشت، قبل از آمدن برنامه‌ریزی و هماهنگی می‌کردند. او وقتی رسید، در اتاق نشست و این بحث را باز کرد که: ما اکنون جبهه‌ای مانند دفاع مقدس نداریم، اما نقش این جبهه‌ای که شما در آن خدمت و دفاع می‌کنید (مرزبانی) از جبهه آن زمان کمتر نیست، زیرا در این اتاقی که شما نشسته‌اید تصمیمات کلان در مورد مقابله با تهدیدات زمان خودتان می‌گیرید. من آمده‌ام تا گرد ‌و غبار این اتاق روی لباس من بنشیند و برای آن دنیای خودم ذخیره‌ای داشته باشم. من آمده‌ام در این فضا تنفس کنم تا برای من بماند.»


دویست‌وهشتادوسومین برنامه از سلسله برنامه‌های شب خاطره دفاع مقدس، به همت مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت، عصر پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ در سالن سوره حوزه هنری برگزار شد. برنامه آینده ششم مهر ۱۳۹۶ برگزار خواهد شد.


* سایت تاریخ شفاهی ایران

۹ام شهریور ۱۳۹۶ مطالب قرآنی

 

به گزارش پایگاه نکات قرآن برنامه‌های دومین روز سفر هیئت سه نفره از علمای اهل‌سنت کردستان آقایان «ماموستا عبدالله عبدالهی مدرس حوزه علمیه و امام جمعه موقت شهرستان بانه»، «ماموستا سید علی عرفان احمدی مدرس حوزه علمیه» و «ماموستا عبدالرحیم احمدی مدرس و مدیر مدرسه امامزاده پیرعمر» که به دعوت از دفتر حضرت آیت الله شاهرودی (نماینده ولی فقیه کردستان و عضو مجلس خبرگان) به شهر قم سفر نموده‌اند، عبارت بود از:

۱) بازدید از کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی

این هیئت ضمن زیارت مرقد آیت الله العظمی مرعشی نجفی که در ورودی کتابخانه قرار دارد، از گنجینه کتب خطی این کتابخانه و نیز البسه مختص به آیت الله العظمی مرعشی نجفی دیدن کرده و سپس از بیمارستان مختص کتب قدیمی، که به ترمیم کتب معیوب و قرنطینه و آفت‌زدایی کتاب‌ها و اسناد می‌پردازد بازدید نمودند.

۲) بازدید از بیت مطهر امام خمینی درقم

میهمانان این سفر از بیت مطهر امام خمینی در قم دیدار نموده و با ساده زیستی و معنویت این شخصیت بزرگ جهان اسلام از نزدیک آشنا شدند. جناب ماموستا عبداللهی یکی از مهمانان و از علمای کردستان بعد از بازدید از بیت امام خمینی، تصریح کردند که ایشان باید الگوی زندگی هر فردی باشند و چنین شخصیتی با این زندگی ساده و معنوی فقط با اتکاء به خداوند توانستند به این مقام برسند و در دنیا مطرح شوند و انقلابی را به وجود بیاورند که برای تمام سیاست مداران جهان الگو باشد.

۳) دیدار با آیت الله مددی

در این سفر علمای کردستان با حضرت آیت الله مددی از بزرگان و مدرسین حوزه علمیه قم دیدار نمودند. در این دیدار آیت الله مددی به نکات ارزشمندی اشاره نمودند از جمله «تشکیل یک لجنه و مجمع مهندسی فقه مذهب شافعی به منظور بررسی تاریخی، اجتماعی، روایی، سیاسی در مذاهب اسلامی»

ایشان در ادامه با تشبیه جهان اسلام به اقیانوس آرام گفتند: با توجه به این که اسلام پایان بخش تمام ادیان الهی بوده و ادعای جهانی و ابدی بودن دارد، باید مسلمانان به حدی ظرفیت درونی خود را تقویت کنند که اگر گوشه‌ای از این اقیانوس دچار تلاطم شد، در گوشه‌ای دیگر، خللی پیش نیاید و جهان اسلام دچار هرج و مرج نگردد.

وی در پایان اظهار داشت با توجه به این که ۵۷ کشور جهان، مسلمان هستند که تقریبا یک سوم کل دنیا می‌شود، اگر بتوان چنین اتحادی بین آنها را برقرار نمود، آن وقت می‌توان بر مهمترین تصمیمات سازمانهای بین المللی تاثیر گذاشت.

۴) دیدار با معاونت امور زیارتی و استاندار قم

یکی دیگر از برنامه‌های علمای کردستان به شهر قم، دیدار با معاون امور زیارتی، استاندار و جمعی از مسئولین استانداری بود. در این دیدار ابتدا آقای دکتر ابراهیمیان هدف از حضور علماء دینی اهل سنت کردستان را آشنایی آنان با فضای علم و معنویت قم و آشنایی با شخصیت های دینی برشمرد و اظهار داشت این رفت و آمدها باعث تقویت وحدت مورد نظر مقام معظم رهبری است و حضرت آیت الله حسینی شاهرودی نماینده مقام معظم رهبری در کردستان نیز همواره بر این ارتباطات تاکید دارند.

سپس جناب آقای عالی پور از فضای علم و معنویت قم یاد نموده و قم را مرکز فکر نظام اسلامی معرفی نمودند. وی بر استمرار چنین ارتباطاتی تاکید کرد و اظهار امیدواری کرد که در آینده هیئتی از قم نیز به کردستان سفر کنند.

سپس حاج آقای ماموستا عبداللهی در سخنانی کوتاه از میزبانی امور زایرین استانداری تشکر نمود و از ارائه مطالب مفید و علمی و ارزشمند توسط آقای عالی پور قدردانی کرد.

۵) بازدید از مرکز کامپیوتری تحقیقات اسلامی (نور)

در ادامه مهمانان این سفر، از یکی از بزرگترین مراکز کامپیوتری تحقیقات اسلامی (نور) بازدید کردند. این مرکز به طور جامع اکثر قریب به اتفاق منابع مهم و دست اول اسلامی اعم از منابع شعی و اهل سنت را به صورت نرم افزار تهیه نمودند و در اختیار محققان و پژوهشگران قرار می دهد.

در این بازدید جلساتی نیز با عوامل آن مرکز برگزار شد که توضیحاتی پیرامون منابع موجود در این نرم افزارها و نیز نحوه عملکرد آنها ارائه شد که موجب خوشحالی مهمانان گرامی گردید. در ادامه نیز مسئولان این مرکز اعلام آمادگی کردند که در صورت تقاضای مهمانان گرامی محصولات خود را به کردستان ارسال نموده و نیز نیروی لازم را جهت آموزش کار با این نرم افزارها به آن منطقه اعزام نمایند.